آنچه از دل بر آید ..............

 

و ناگاه طوفان عزم وزیدن گرفت وتو 2تا راه بیشتر نداشتی یاباید می رفتی و یا باید به ناچار می ماندی، و آب که در یک جا بماند مرداب می شود،  این مثل آب است چه برسد به تو که انسانی و پرچم افتخار بر بلندای عقل تو حکومت می کند. برویم سراغ قصه ی خودمان یادت هست که در اخبار هوا شناسی اعلام کردند روزهای آینده وضعیت هوا کاملا در هاله ای از مه است و معلوم نیست چه آدم هایی با چه ویژگی هایی سر راه تو سبز می شوند و هوا ممکن است برای مدت نامعلومی ابری باشدو شاید آسمانی صاف وشاید هوایی آفتابی وروزگاری خوش خواهیم داشت عده ی زیادی در گرد باد طوفان خود را اسیر کرده بودند  تا بروند . بعضی ها فقط می خواستند هر طورکه شده بروند  آنچه خواهد شد برایشان زیاد مهم نبودولی عده ای انگشت شمار کوله بارشان از مدت ها پیش آماده کرده بودند ولی باز بقچه ی مصلحت پرستی در بین اسباب کوله بارت سنگینی می کرد  تو تصمیمت را گرفته بودی و کوله بارت پر بود از سوال های بی جواب و انتظارات بیجا و به جای اطرافیان .وناگهان صدایی گوش دلت را نوازش کرد.صدا از طرف حضرت سبحان بود :نترس برو  مگر نگفتم از رگ گردن به تو نزدیکترم  کمکت می کنم  این نجوا هنوز هم در گوش انسان های زمان سنگینی می کند ولی اندک اند کسانی که نجوا را گوش دهند نه!!؟؟ یادم رفته بود که باید مثبت بود  همه این نجوا را می شنوند به خصوص در ایران پهناور ما . برای آخرین بار به اطرافت نگاه کردی اگر انتخاب نکرده بودی شاید برای تمام عمرت فقط یک استرس داشتی آن هم استرس پیدا کردن شغل بود ولی انتخاب کرده بودی و باید می رفتی دنبال برگه ها گم شده ی دفتر زندگیت. مطمئن بودی که در ییلاق آرزو هایت معلمی را انتخاب کرده بودی ورسیدی به آرزویت تو دانشجوی مرکز تربیت معلم شدی آن هم کجا ؟شهید رجایی قزوین شهری که هنوز هم خوشی خاطره ها در مقابل تلخی هایش خود نمایی می کند.کودک که بودی فکر می کردی که زندگی همیشه آسان است و نمی دانستی که زندگی کوره راه هایی دارد که عبور کردن از آن ها دستان تجربه را محکم گرفته بودحیف شد ای کاش قبل از سفر کمی قناعت و کم توقع بودن را با خود برداشته بودی .اعلام هواشناسی به ذهنت آمد گفته بود معلوم نیست چه آدم هایی با چه خصوصیاتی با تو برخورد خواهند کرد .ترم اول داشت از بین انگشتان حواس تو می گذشت و تو هنوز منگ بودی  خوب که فکر می کنم انسان هایی شبیه تو در دانشگاه کم نبودند چون شرایط تو با بچه های سال قبل یه کوچولو فرق داشت حس می کردی دنیا در برابرت مثل غولی است که خودنمای که چه عرض کنم وحشت نمایی می کرد . گفته جبران خلیل جبران یادت می آمد (خنده های ما همان غم های ماست که نقاب برداشته اند و چاهی که خنده هامان از آن می جوشد همانی است که از اشک هامان پر شده)  مثل این جمله ها  امید و نوید بخش تو بودند کلاس ها خیلی خیلی زود در همان روز اول شروع شد بر خلاف دانشگاه های دیگر که کلاس های یک ماه اول هنوز کلاس رسمی به حساب نمی آیدبه کلاس می رفتی و بر می گشتی به خوابگاه وجریان زندگی تو را با خود می برد کم کم دلیل های برای ماندن پیدا می کردی که تحمل دلتنگی را برایت آسان می کرد بس است باید برم سراغ کار های  استاد یوسفی بماند برای مجالی دیگر  ولی ادامه دارد اگر شما هم باشید.......